تبليغاتX
نگارستان
نگارستان
در نگارستان معنا صد عبارت می نگارم---کز شبستان نگاهت یک اشارت واستانم
نوستالژی دهه فجر

تا به حال شرح  احوال نگفته ام  و از خاطرات خود چیزی ننوشته ام.اما حسب الامر فرمایش دوست عزیز آقای فتحی  این پست را می نویسم.

دهه فجر برای من همیشه یادآور دوران دبستان است آن هم محدوده کلاس سوم تا پنجم دبستان . هرگاه سرودی از ایام انقلاب را می شنوم به یاد آن دوران می افتم.و آن هم نه بخاطر شور انقلابی و یا هر پسوند ارزشی دیگر ،بلکه به خاطر عشق به فوتبال.

مسابقات فوتبالی که در ایام دهه فجر برگزار می شد چنان شور و حالی را در من بوجود می آورد که گویا تمام دوران تحصیل را برای رسیدن این ایام درس می خواندم.پس از این ایام هم گویی که دوران تحصیل به پایان رسیده بود .

حتی به یاد دارم که  اول مهرماه که به مدرسه می رفتیم به دوستان کلاس که می نگریستم ،به گونه ای بود که ببینم چه افرادی در کلاسند و می توانند تیم فوتبال قوی ای برای دهه فجر تشکیل دهیم .حتی بعضی از دوستان  ُکلاس خودرا تغییر می دادند تا با افرادی که فوتبال بهتری دارند هم کلاس شوند تا بتوانند در جام فجر قهرمان شوند.

هنوز هم که نام دهه فجر می آید آن ایام برایم تداعی می شود. کل دوران تحصیل من و بسیاری از دوستان بر اساس همین ایام دهه فجر سامان می یافت.

و ما که پس از دکارت و کانت زندگی می کنیم ، می دانیم که ذهنیت چه تاثیری بر عینیت دارد.پس بدانید که دهه فجر چه تاثیر عظمایی بر دوران کودکی من داشته است.

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 1:16  توسط  سید هادی طباطبایی  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شیطان در عرفان

می دانیم که به تصریح قرآن کریم ، ابلیس فرشته ی مقرب در گاه احدیت بود که چون خداوند فرشتگان را مامور به سجود آدم کرد،وی از این فرمان سرباز زد و گفت "انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین"(اعراف 12) به همین سبب وی مردود بارگاه الهی شد و مهجور و مورد لعن دایم.

 

این ملعونی و مهجوری ابلیس ، که از آیات مختلف قرآن کریم به روشنی دانسته می شود چیزی است که هم اهل شریعت و هم اکثریت ساکنان راه تصوف آن را امری مسلم دانسته اند و هرکس با قرآن کریم  و تفاسیر مذاهب مختلف آشنایی داشته باشد در این هیچ تردیدی نمی تواند داشته باشد . ولی جمعی از بزرگان تصوف، خرق اجماع کرده و در درون این ملعونی و مهجوری ، مقام والای برجسته ای برای او یافته اند و از وی به عنوان پاکبازترین عاشق و پاسبان حضرت و سرور مهجوران یاد کرده اند .

 در تذکره الاولیاء از "سهل بن عبدالله تستری" که از قدمای زهاد و صوفیه به شمار می رود نقل می کند که گفت : (به ابلیس گفتم ) بیا در توحید سخنی بگو، گفت : ابلیس در میان آمد و فصلی بگفت در توحید که اگر عارفان وقت حاضر بودندی همه انگشت به دندان گرفتندی .( یعنی نه تنها سخن بگفت که فصلی بلند برزبان راند.)

همچنین از" ابوالحسن نوری" نقل کرده اند که با یکی نشسته بود و هر دو زار می گریستند چون آن کس برفت ، نوری روی به یاران کرد و گفت : دانستید که آن شخص که بود؟ گفتند نه. گفت : ابلیس بود . حکایت خدمات خود می کرد و افسانه روزگار خود می گفت ، و از درد فراق می نالید و چنان که دیدید می گریست، من نیز گریستم .

همچنین "حسن بصری" در شرح احوال ابلیس گوید "اگر او نور خود را به خلق نماید همه او را به معبودی و خدایی بپرستند" .

حلاج در شان ابلیس می گوید که " در آسمان عابدی و موحدی چون ابلیس نبود ابلیس در بحر کبریا افتاد . نابینا شد . گفت مرا راهی نیست به غیر تو که من محبی ذلیل ام و جز تو را نمی توانم سجده آرم." یعنی ابلیس چنان محب خداوند بود که غیر او را نمی توانست سجده کند.

پس از فرمان خداوند ملائک را به سجده انسان گویند ابلیس سر از فرمان باری برتافت ، گفتندش تکبر می کنی ؟ گفت" اگر لحظه ای با تو بودمی ، تکبر در من لایق بودی."

حلاج همچنین روایت می کند که روزی موسی با ابلیس در عقبه طور به هم رسیدند ، ابلیس موسی را طعن می زند که خداوند مرا فرمود تا آدم را سجده کنم، من طاقت لحظه ای ندیدن حضرتش را نداشتم و از فرمان او سرتافتم ، اما خداوند تو را فرمود که " انظر الی الجبل " و تو بی درنگ روی از او برتافتی  و خیره در کوه ماندی . هرچند که موسی او را نهیب می دهد که آن زمان خدا را در تمثال کوه یافتم و سرپیچی از فرمانش را طاقت نداشتم .

حتی لعنت الاهی که نصیب ابلیس می شود ، بعضی از صفویه را به رشک و حسرت وا داشته چنانکه گویند شبلی در بستر مرگ ، خاکستر خواست و بر سر می ریخت ، گفتندش این خاکستر از چه روی بر سر می ریزی گفت:" از ابلیسم رشک می آید و آتش غیرت جانم می سوزد ، که من تشنه اینجا نشسته ام و اضافت لعنت ابلیس نمی توانم دید . ( در تعبیر "لعنت الهی " که از آن ابلیس می شود ، شبلی را به رشک می آورد که کاش من جای ابلیس بودم و اضافه ای از حضرت حق می یافتم )

 ذوالنون مصری نقل می کند که در بادیه بودم . ابلیس را دیدم که چهل روز سر از سجود بر نداشت . گفتم یا مسکین !بعد از بیزاری و لعنت این همه عبادت چیست؟ گفت یا ذو النون ! اگر من از بندگی معزولم او از خداوندی معزول نیست.

عین القضات همدانی وجه مشترک ابلیس و محمد(ص) را عشق می داند با این تفاوت که گناه ابلیس عشق او بود با خدا و گناه مصطفی دانی که چه آمد؟ عشق خدا با او .

 سهل بن عبدالله تستری می گوید . روزی بر ابلیس رسیدم گفتم: اعوذ بالله منک! گفت یا سهل ! اگر تو می گویی فریاد از دست شیطان ، من می گویم فریاد ازدست رحمان . گفتم : یا ابلیس ! چرا سجود نکردی آدم را؟ گفت : یا سهل ! بگذر مرا از این سخنان بیهوده. اگر به حضرت راهی باشد بگوی که این بیچاره را نمی خواهی بهانه بر وی چه نهی؟ یا سهل! همین ساعت بر سر خاک آدم بودم ، هزار بار آنجا سجود بردم و خاک تربت وی بر دیده نهادم ؛ به عاقبت این ندا شنیدم  " رنج بر خورد هموارمکن که تو را نمی خواهیم".   

|+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:12  توسط  سید هادی طباطبایی  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اخلاق در سیاست

"ایشان خیلی متواضع و فروتن بودند، عموما مهمانها که می آمدند منزل ایشان حدودا از سه چهار روز تا یکی دو ماه می ماندند و ایشان از آنها پذیرایی می کردند و نمی گذاشتند کسی کاری انجام دهد .خیلی عادی بودند ،اگر وارد می شدی نمی فهمیدی ایشان کدام یکی است .کارشان را به کسی نمی دادند .حتی وقتی شاگردها و مهمانهایشان از شهرستان می آمدند، خانواده هاشان لباس آنها را جمع می کردند و می شستند،تمام کارهای مهمانان بر عهده ایشان و خانواده شان بود".

اسماعيل دولابي

این کلامی است که یکی از شاگردان استاد انصاری همدانی در احوال استاد می گوید.

استاد انصاری همدانی از اعاظم عرفای معاصر است.آیت الله قاضی طباطبایی در شآن ایشان فرمودند "آقای انصاری توحید را مستقیم از خدا گرفته است".از مخصصات بارز استاد انصاری همدانی ،اخلاق حمیده ای است که ایشان را از هم عصرانشان متمایز کرده است.شاگردان همواره مجذوب اخلاق نیکوی استاد بودند و از آن به نیکی یاد کرده اند.

"وقتی کسی که روششان با آقا فرق می کرد به دیدنشان می آمدند،آقا با ادب می آمد جلوشان می نشست ، حرمت می کرد،خودش غذا درست می کرد، چای درست می کرد و چای می ریخت.من ندیدم یک شخصیت بزرگی بتواند این قدر خودش را خاک نشین کند ، الان هم ندیده ام .اگر کسی به ایشان انتقاد می کرد و به مسلک ایشان ایرادی وارد می کرد،استاد لذت می برد و از آن منتقد تشکر می کرد".

سالک عارف،انصاری همدانی مشی اخلاقی نیکویی داشت و بدین طریق شاگردان بزرگی تربیت کرد.حضرات بزرگوار آیت الله نجابت ،خاندان دستغیب(شهید عبدالحسین،علی محمد و مهدی دستغیب)آیت الله محمد هادی میلانی ،سید محمد حسین تهرانی، همگی در مکتب ایشان تلمذ کردند.

اما در میان شاگردان فردی بود که استاد را در مسجد معز الدوله تهران دید و شیفته منش ایشان شد و به حلقه تابعان استاد انصاری در آمد.وی "محمد اسماعیل دولابی" است که به تعبیر استاد انصاری "محمد اسماعیل به نفس زکیه نائل آمده است".

حاج اسماعیل ، کیمیای اخلاقی استاد را فرا می گیرد و به نیکی در خویش متجلی می کند.او نیز استاد اخلاق است و درکی عارفانه و اخلاقی از دین دارد.اخلاق استاد چنان در وی اثر گزارده است که درک  دولابی از دین را به محبت و زیبایی سوق داده است.او چنین می گفت که "محبت آدمی را قربانی می کند ، می کشد و شهید می کند ،شهید محبت سر و صدایی ندارد ، آنچنان می کشد که صدایی در نمی آید .خون هم ندارد." بنگرید که او چگونه درکی عزیزانه ،اخلاقی و بر اساس محبت از دین دارد.

"حتما دیده اید زمانی که یک بچه کوچک را به انسان می دهند انسان دوست دارد او را بخورد و به همین دلیل یک گاز از لپش می گیرد و بچه می زند زیر گریه. خدا هم خواست محبت کند .شما هم طاقتش را نداشتید.می خواهی گریه کنی برو پیش خدا با خدا خلوت کن ، و به خدا گله کن.به خلق گله نکن چون گلایه خدا را به خلق کردن زشت است".

شاهدید که چگونه تفسیری اخلاقی و بر اساس محبت الهی از امور دارد.در احوال شخصی او نیز آورده اند که هیچ گاه خم بر ابرو نمی آورد، در جلسات درسش  همواره می خندید و گویی همیشه در طرب بود.

وی نیز شاگردانی داشت که در محضرش تلمذ می کردند و از مکتب استاد حض وافر می بردند،" میر حسین موسوی" سیاست مرد ایرانی نیز از متلمذین مکتب او بود.میر حسین نیز شیفته منش استاد بود و همواره دو زانو در مقابل استاد می نشست و مشق اخلاق و معرفت می کرد.

مرد سیاسی ایران که مردم او را  به نام می خوانند نیز چونان اساتید خود ،اخلاق را پیش روی نهاده و بدان تاسی می کند.او سالها رخت از سیاست برچید و مهر سکوت بر لب نهاد تا نشان دهد که دل در گرو قدرت ندارد.نفس او چونان برخی صاحب منصبان نیست که هر روز گویی احساس وظیفه می کنند و بر مناصب دنیوی خویش می افزایند.

وامروز بی اخلاقی ،دامان  سیاست را آلوده است ، تزویر های شرعی- به تعبیر کدیور-پشتوانه ای شده برای خروج از اخلاق  و در یک کلام این گفته گوستاولوبون  تجلی یافته" که سیاست قلب ندارد مغز دارد".

درس آموز مکتب انصاری همدانی و حاج اسماعیل دولابی می بایست بار دگر به سیاست نظر کند و اخلاق را به جامعه  باز گرداند و نشان دهد که سیاست هم می تواند قلب داشته باشد.  

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 0:47  توسط  سید هادی طباطبایی  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin