مدعوین جلسه آقایان قائمی نیا و شیروانی بودند.محور بحث حول این مسئله بود که آیا وحی همان تجربه دینی است یا خیر.این بحث از مسائل محوری و بنیادینی است که می تواند سامانه تفکر دینی هر فردی را دگرگون کند.افرادی مانند سروش و شبستری ،وحی را همان تجربه دینی پیامبر می دانند و به تبع پذیرش چنین مبنایی ،از بشری بودن وحی و قرآن هم سخن می گویند(به این معنا که وحی تابع شخصیت پیامبر است).
مدعوین بحث امروز اما هر دو از منکرین چنین برداشت و تلقی از وحی هستند و وحی را امری متعالی تر از تجربه دینی می دانند.
مرسوم است که در هر نشست علمی که به نقد موضوعی اختصاص دارد معمولا از یک موافق و یک مخالف دعوت می شود تا با بحث و تبادل نظر آن مسئله را واکاوی و بررسی کنند.اما متاسفانه جلساتی که به همت مدرسه عالی دارالشفا (حوزه علمیه قم)برگزار می شود چنین ویژگی ندارد یعنی هر دو شرکت کننده بر یک عقیده می باشند و در نقد یک اندیشه به ارائه مطلب می پردازند هر چند که گاه با هم اختلاف نظرهایی هم پیدا می کنند اما مبنای هر دو یکی است و اختلاف مبنایی با هم ندارند.
سابق بر این هم جلساتی درباره کتاب" مکتب در فرایند تکامل" برگزار شد که در آن جلسه هم از سه روحانی دعوت شده بود که به نقد این کتاب بپردازند.یکی نقد تاریخی می کرد و دیگری نقد کلامی و سومی به نقد حدیثی این کتاب می پرداخت.
همچنین جلسه ای که به همت همین مرکز برگزار شد و به نقد عرفانهای کاذب می پرداخت نیز چنین بود ، یعنی شرکت کنندگان تنها به نقد اندیشه های مخالف می پرداختند.
آیا خارج از حوزه کسی نبود که از طرفداران و مدافعان چنین عرفانهایی باشد؟و یا هیچکس نبوده که از آن کتاب بحث برانگیز دفاع کند؟و یا نه ! افرادی بودند اما مشی حوزویان چنین است که اذن ابرازعقیده مخالف را نمی دهند.مگر بزرگان حوزه نبودند که حکم به حرمت خواندن کتب شریعتی می دادند؟مگر مرجع تقلید عالم تشیع نبود که خواندن کتاب" شهید جاوید صالحی نجف آبادی" را حرام می دانست؟
تو گِل خود را چو گّل پنداشتی جستجوی اهل حق بگذاشتی
این روند اندیشه حوزوی به مثابه خود گویی و خود خندی است.خود تفسیری از اندیشه مخالف بیان می کنند ، خود به داوری می نشینند و خود آن اندیشه را بر سر جایش می نشانند.
چنین جلساتی هر چند که فی نفسه امری مطلوب است اما چه نیکو است که اندیشه های مخالف هم قدر ببینند و خود به بیان اندیشه هایشان بپردازند، مگر آیت الله خمینی نمی گفت که مارکسیستها باید اندیشه مارکس را در دانشگاه تدریس کنند؟
حوزه نظامی فقیه پرور دارد و کتب متعددی که می خوانند همگی بر مدار اندیشه ای فقیهانه است و به جوانب دیگر دین چندان التفاتی نمی شود. ( مرحوم مطهری می گفتند که سابقا طلاب برای استنباطات فقهی لازم بود که علم حدیث بدانند ،اما شیخ حر عاملی کتاب "وسائل الشیعه" را نوشت تا دیگر نیازی به خواندن کتب متعدد در این موضوع نباشد و همین کتاب کفایت می کند.همچنین سابقا ادبیات عرب و منطق می خواندند تا بتوانند در درس اصول فقه حاضر شوند ، اما کتابهایی مانند "مفتاح الکرامه" سید جواد عاملی و "جواهرالکلام" شیخ محمد حسن نجفی و" مصباح الفقیه" حاج آقا رضا همدانی نوشته شد و دیگر نیازی به خواندن کتابهای دیگر نیست، یعنی با همین چند کتاب هم می توان فقیه شد.) طلبه ای که سطوح مختلفی را طی می کند پس از چندین سال تازه وارد مرحله خارج فقه می شود.همین نکته بیانگر فقه مداری حوزه است چرا که تنها درس خارج فقه وجود دارد و چرا درس خارج تفسیر برقرار نیست؟مگر قرآن متن اصلی استنباطات فقهی نیست؟چرا باید تاکید بر احادیث- که ظنی الصدور است- بیش از وحی ناب- که قطعی الصدور- است باشد؟
تفکر حوزوی حول محور فقه سامان می یابد و چندان التفاتی به مباحث خارج این حوزه نمی شود،پس جلساتی که حوزویان با محوریت اندیشه های جدید برگزار می کنند بسیار غنیمت است و به جاست که با حضور صاحب نظران مخالف و موافق این عرصه ها برگزار شود تا در دورانی که به تعبیر مسامحی مصطفی ملکیان "بشر جدید شریعت گریز شده است"،اما حوزه های علمیه ما ،طعامی برای سفره معرفت این عالم داشته باشند.
بحث اصلی این روزها فرهنگ عزای حسین (ع) است.ورود خرافاتی در این فرهنگ که گاه آنرا باعث وهن شیعه خوانده اند.

فیلسوفان دین در کنار تاریخ،فرهنگ ،شریعت ،عرفان و .... اسطوره را نیز ازارکان دین شمرده اند.باری همواره بر گرد امری عظیم ،اسطوره و بزرگ نمایی نیز تنیده می شود .امر امامت چنان عظیم است که وجود خرافه حول آن امری چندان دور از ذهن نیست.رسول الله (ص) در شان مقام امام فرمودند "ان حدیث آل محمد صعب مستصعب لا یومن به الا ملک مقرب او نبی مرسل او عبد امتحن الله قلبه للایمان".شناختن مقام امامت امری دشوار یاب است که جز ملائک مقرب خداوند یا نبی مرسل و یا بنده ای از بندگان مقربی که خداوند قلب او را بوسیله ایمان امتحان کرده است در نمی یابد.امامت مقامی است که جز به طهارت سر و تصحیح خیال و کمال یافتگی نظری و عملی حاصل نمی شود.(نهایت کمال عارف تصحیح خیال اوست که کمتر عارفی بدان نائل می شود).
برای شناختن این مقام عظما، گاه به تعبیر علی شریعتی زخمهایی نشان داده شده است و مقام والای ائمه به زیبایی ظاهری و قدرت بدنی تقلیل یافته است.در نظر بگیرید این اشعار را که "سید جواد ذاکر" مداح اهل بیت می خواند
"تا که به چشماش می رسم کشیدنش چه مشکله .... آخه چشای یار من سیاهه خیلی خوشگله"
"به روی صفحه می کشم، پیشونی بلند شو....ابروهای کمونی شو ،صورت آسمونی شو"
"اونی که صاف و یه رنگه...... اونی که چشاش قشنگه....."
و یا تعابیر ناروایی که به کار می برد "هر که می خواد هر چی بگه .... من سگ کوی زینبم" "انا کلب الرقیه". "لا اله الاالزهراء"."آنکه خود را سگ کوی تو نخواند آدم نیست".
آیا بیان این عبارات به فهم مقام امامت کمک می کرد ؟و یا به وهن شیعه می انجامید؟آیا اگر امامان فی المثل چنین زیبایی ظاهری نمی داشتند – بالفرض که دارای چنین محسنه ای نیز بوده اند- آیا نمی توانستند امام باشند؟
جلسات پر شور سید ذاکرعاملی بود برای همنوایی پاره ای از جوانان به سمت او و گرایش به خرافات عافیت سوز و عدم شناخت مقام والای امامت . جو غالب چنین جلساتی احساسات لبریز است به گونه ای که افراد حاضر در جلسه چندان نمی اندیشند که چه عبارات کفر آمیزی بر زبان می آورند. و این به گسترش خرافه های دینی و مذهبی می انجامید.
اما این داستان سویه های دیگری نیز دارد و آن روشن فکری دینی است که می کوشد خرافات را از دامان عاشورا بزداید و گرایش به معرفت دینی را غالب سازد.سر حلقه این افراد "عبدالکریم سروش" است.
او در مقام تبیین قیام عاشورا این گونه بیان می کند که امام حسین(ع) از همان کودکی فردی سرکش بود (سرکش به معنای مذموم آن مورد نظر سروش نیست، بلکه رشادت و شهامت امام مورد نظر است).سروش اینگونه بیان می کند که "امام حسن (ع) فردی بسیار آرام و متین بود لذا به صلح با حاکم وقت می اندیشید اما امام حسین (ع) فردی سرکش(شهامت طلب) بود و به قیام علیه حاکم وقت پرداخت".
تمام خرده سروش بر شیعیان آن است که چرا در صحرای عرفات که مکان مواجهه مستقیم با خداوند است ،زیارت عاشورا می خوانند و بر سینه می زنند؟وی حتی جلسات عزاداری که با شور و حرارت انجام می شود را همانند رفتن به سینما یا ورزشگاه برای تماشای مسابقه می داند"همان کاری را که سینما و ورزشگاه دارد،در عزاداری که بر امام حسین(ع) هم انجام می شود وجود دارد و هر دو به ارضاء و تخلیه فرد کمک می کند اما از آنجا که عزاداریها دارای بار مذهبی و دینی هم می باشند فرد با شوق و حرارت بیشتری بدان اقبال می ورزد و پشتوانه ای دینی هم بر این ناله ها و فریادهای خود در نظر می آورد."(هرچند سروش این قبیل جلسات را مذموم نمی شمارد و آن را به سطوح مختلف دینداری حوالت می دهد).
سروش به اندیشه عرفانی التفات دارد و همواره از تعابیر عارفان در نظریات خویش بهره می برد اما گویی تلقی مقام عرفانی را برای امامان نمی پسندد .وی زیارت جامعه کبیره _که دارای کمترین عناوین عرفانی در حق ائمه است_ را برنمی تابد و آن را نماد تفکر غالی شیعه می خواند .و این اگر از هر کس دیگری روا باشد از سروش که به مشرب عرفانی آگاه است روا نیست.
سروش حتی برای چاره جویی در مسئله اختلاف تشیع و تسنن به تبعیت از طنطاوی_شیخ الازهر_ چنین فتوا می دهد که" نمی بایست شیعیان و اهل سنت بر احکام خویش تصلب ورزند .آنها باید بتوانند از احکام مذهب یکدیگر نیز استفاده کنند".یعنی یک فرد شیعه بتواند در مسئله ای فقهی از علمای اهل تسنن تبعیت کند.یعنی نحوه ای برابری میان امامان شیعه و پیشوای اهل سنت.(چراغ مرده کجا؟نور آفتاب کجا؟)
او حتی به تبع سلف خویش اقبال لاهوری ،اندیشه امامت را مخدوش کننده مفهوم خاتمیت می داند و بر آن می شورد.او چنین بیان می کند که "خصلت ولایت که خصوصیتی است در پیامبر (ص)در اندیشه شیعه با مرگ پیامبر پایان نمی پذیرد و در افراد معینی ادامه می یابد .... در میان شیعیان این اولیاءالهی نام برده شده اند همانها که "امامان شیعه "نامیده می شوند و نیز شخصیتی به این افراد داده می شود که تقریبا برابر با شخصیت پیامبر است که می توان گفت با این مفهوم خاتمیت پیامبر دچار تزلزل شده است" .
وی سپس به نقل از غزالی چنین می گوید که "تا آنجا که سخن قرآن و پیامبر است هرچه گفتند روی چشم بنده ، اما از پیامبر که پایین آمدید "هم رجال و نحن رجال" آنها برای خودشان کسی بودند و ما هم برای خودمان کسی هستیم" .به این معنا که سخن ائمه اطهار هم تراز سخن سایر افراد است و هیچ برتری بر آن ندارد.
سخنان سروش و بی مهری او بر امامان شیعه ،اکبر گنجی -درس آموز مکتب وی- را نیز به میدان می خواند .گنجی با استناد به تنها یک کتاب (مکتب در فرآیند تکامل) وجود مهدی موعود شیعیان را منکر می شود .نمی دانم چگونه کسی که سالها بر عقیده ای بوده است می تواند با خواندن یک کتاب از عقیده خویش باز گردد.تنها خطاب به او می گویم
کاشکی او آ شنا ناموختی تا طمع در نوح و کشتی دوختی
کاش چون طفل از حیل جاهل بدی تا چو طفلان چنگ در مادر زدی
تو چه دانی ای غراژه پر حسد منت او را خدا هم می کشد
با چنین نوری چو پیش آری کتاب جان وحی آسای تو آرد عتاب
چون تیمم با وجود آب دان علم نقلی با دم قطب زمان
باری اگر مقام امامت در اندیشه های کوته بینانه به ویژگیهای ظاهری تقلیل داده شده ،آیا روشن فکران توانستند این آب رفته را به جوی باز گردانند؟آیا گرایشهای تفریطی آنان در حق امامان شیعه ،به داغ شدن و گرم کردن کوره خرافه کمک نکرد؟مگر نه اینکه آخر چپ گروی راست گرایی است و بالعکس؟تفکر چپ گرایی افراطی گاه به رشد راست گرایی می انجامد.
تصور می کنم در این مسئله نیز عدم شناخت از مقام والای امامان و تخفیف شخصیت آنان و حکمهای سلبی درباره اعمال ایشان گاه به رونق بیشتر خرافات انجامیده است.
امروز اگر مرحوم سید جواد ذاکر و هم صنفانش ،آب بر آسیاب خرافات دینی افکندند ، سروش و برخی از هم فکرانش نیز در این ماجرا دخیلند.چرا که هیچکدام مقام والای امام را در نیافته اند و نشان ندادند.
تاسلیمان امین معنوی در نیاید بر نخیزد این دویی
کور چشمانیم و بس نا ساختیم کان سلیمان را دمی نشناختیم.
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیر المومنین(ع) و الائمه علیهم السلام.
انتخاباتی که دو سال پیش انجام شد و در عین شگفتی بر حاکمیت جنبش حماس حکایت می کرد جرقه ابتدایی نزاعهای درونی فلسطین را ایجاد کرد.قاطبه مردم فلسطین از حامیان جنبش فتح بودند -که به سازش با اسرائیل می اندیشد- واین عاملی بود تا این جنبش ،سرمست از پیروزی خویش شود و کاندیداهای زیادی را برای جلب آراء مردم گسیل دارد و این عاملی بود تا جنبش حماس که کاندیدهای محدودی را معرفی کرده بود از این مبارزه پیروز بیرون آیند و اقلیت فلسطینیان را با خود همراه کنند و بر کرسی ریاست تکیه زنند. همین عامل ، علتی بود تا سران اسرائیل و امریکا از این واقعه نا خورسند گردند و بودجه های تخصیص داده شده به مردم فلسطین را قطع کنند تا اینکه بانکهای فلسطینی به رکود بی سابقه ای دچار شدند .در همین موعد است که نیروها ی فتح با حمایت گسترده مردم فلسطین اعلام دولت جدیدی می کنند و دولت حماس را به منطقه نه چندان وسیع غزه می رانند و خود با خیل عظیم مردم فلسطین همراه می شوند و کرانه باختری که منطقه اعظم فلسطین است را در اختیار می گیرند.
از آن روز، نزاع اسرائیل نیز تنها به منطقه غزه معطوف می شود و دیگر مناطق فلسطینی ازآرامش نسبی برخوردار می شود .
اما دولت اسرائیل بر آن است تا موعد انتخابات جدید ، نزاع فلسطین و اسرائیل را به کلی خاتمه دهد، لذا حملات جدیدی را به غزه آغاز کرده است تا با از پای در آوردن مردم غزه ، تسلط کامل خود را بر این منطقه نیز بدست آورد و نزاع 60 ساله را خاتمه دهد . اما غزه همچنان بر مقاومت تاکید می کند و" اسماعیل هنیه"نیز گفته است که اگر جان مردم غزه را بستانید،عزت و اصالت آنها را نخواهید ستاند.
چیست این موجود مبارک که می بایست بابت حفظ آن جانها سپرد ،" ملیت" و "سرزمین" چقدر ارزشمند است که می بایست در به دریهای 60 ساله را به جان خرید، اما قدری از احساس دین نسبت بدان پا پس نکشید.مگر نه این است که حدود و اندازه های سرزمین -بر خلاف آنچه معمولا گفته می شود و غالبا پذیرفته می شود - نه بر پایه مشترکاتی از جمله نژاد ، زبان ، دین،قومیت،تاریخ،جغرافیا،بلکه بر اثر گسستها و پیوست ها، در پی جنگ ها ، صلح ها و انقلاب ها ، تکوین و تغییر یافته است .تنها چیزی که ضامن دوام و استقلال یک واحد سیاسی تحت نام دولت-ملت است ، به رسمیت شناخته شدن آن از سوی مرکز قدرت سیاسی است و نه هیچ چیز دیگر.
چند سال پیش مصطفی ملکیان در مصاحبه ای در باب هویت سخنانی گفته بود که همه را برآشفت. او به سیالیت هویت حکم کرده بود و اینکه نمی بایست "هویت" را مبنایی برای قهر و غضب خود در قبال دیگران به کار بریم و به تعبیر" مرتضی مردیها " "ملیت اگر چیزی بیش از یک هویت سیال باشد ، بیش تر مبنایی برای جنگ است".
آیا اگر نجم الدین رازی از دست مغولان هجرت نمی کرد و بر حفظ سرزمین خویش ،بیش از جان خود می اندیشید گوهری چون" مرصادالعباد" پدید می آمد؟ به تعبیر نجم الدین "آنگاه که چون بلا به غایت رسید و محنت به نهایت ،و کار به جان رسید و کارد به استخوان " الضرورات تبیح المحظورات" بربایست خواند".
آیا اگر بهاء ولد پدر مولانا جلال الدین از بیم خوارزمشاهیان به قونیه پناه نمی آورد، گوهری چون مثنوی معنوی شکل می گرفت؟
آیا وقت آن نیست که قدری از مفاهیم انتزاعی بکاهیم و به حقیقت هم بها دهیم ، هویت ، سرزمین ، ملیت و .... همگی اموری اعتباری اند و ساخته دست بشر و همانطور که روزی به دست بشر ساخته شده اند ، روزی هم از بین خواهند رفت - همانطور که غزه روزی در اختیار مصر بود،روزی در ید قدرت فرانسه بود ، و روزی در اختیار فلسطین ، ممکن است روزی دیگر هم در اختیار کشور دیگری باشد اما در این میان گوهر نفس انسانی است که پامالِ امیال و مطامع قدرت طلبان می شود.
مگر امامان ما تقیه نمی کردند.مگر امام حسین (ع) بارها پیش از آن حادثه خونین نخواست که بازگردد و نزاعی در نگیرد . مگر امام حسن (ع) با حاکم وقت مصالحه نکرد ، مگر نه اینکه امام صادق (ع) حاضر نشد که به جنگ حاکم مستبد زمان برود تا جایی که پیروان آن حضرت بر ایشان خورده وارد می کردند.
باری ،امامان ما هم به حفظ جان مردم بیشتر می اندیشیدند تا حفظ سرزمین ، ملیت ، و هر امر اعتباری دیگر.
"مصطفی ملکیان" بارها گفته است که من نه نگران تاریخم،نه نگران هویت،نه نگران سنت و نه نگران تجدد و نه نگران هیچ امر اعتباری دیگر ،من نگران انسان پوست و گوشت و خون داری هستم که در این عالم می آید ، رنج می کشد و از دنیا می رود.
امروز می بایست برای دفاع از انسانیت به پا خاست و نه به دفاع از هویت اسلامی.
تو بزن یا ربنا آب طهور تا شود این نار عالم جمله نور
---------------------------------
آیت الله خامنه ای امروز پیامی در دفاع از مردم فلسطین صادر کردند و علمای الازهر را هم به باد انتقاد گرفتند که" آیا زمان آن نرسیده که " کلمه حق عند امام جائر " را عملی کنید"؟
اساسا اهل سنت اعتقادی به قیام علیه حاکم وقت ندارند.آنان بر این باورند که طغیان علیه حاکم وقت امری خلاف شرع است که پیامبر هم از این عمل منع کرده است. حتی ابن خلدون چنین می گفت که " قتل الحسین بسیف جده" امام حسین به شمشیر جدش رسول الله کشته شد .یعنی قیام علیه حاکم وقت را پیامبر هم مذموم شمرده بود و بر کسی روا نیست که بر حکومت وقت بشورد .این است عقیده علمای الازهر لذا امید شفا بخشی از آنها نمی توان داشت .
بگذار تا بمیرند در عین خودپرستی.