از اين ميان ، بزرگاني چون فاضلين نراقي را مي توان نام برد كه هر دو بر سبيل واحد ، گام در راه كسب معرفت مي نهند و يا علماي طباطبايي(محمد حسن و محمد حسين طباطبايي) كه هر دو جرعه نوش سنت اسلامي اند. اما در راه ترويج انديشه خويش يكي بذول است و ديگري ممسك.
برخلاف نواده اين بزرگواران (سيد جواد طباطبايي) كه انديشه اي متجددانه را مي پويد و طعنهايي را بر نگرش سنتي وارد مي آورد.همچنين از اين قبيلند خانواده فيلسوفان دشتكي يعني امير صدر الدين و پسرش غياث الدين منصور دشتكي و نوه اميرصدرالدين (موسوم به مير صدرالدين دوم) كه به قول هانري كربن يك سلسله خانوادگي از فيلسوفان به شمار مي آيند.
در اين مقال مي كوشم تا انديشه فرزندان سه تن از بزرگان عالم معرفت را كه كوشيده اند چونان پدر،بر صراط حكمت گام نهند بررسي كنم -
ولي رضا نصر، فرزند دكتر سيد حسين نصر_متفكر سنت گراي ايراني- اسلامي _ است . پسر نيز چونان پدر به مطالعات اسلام شناسانه مي پردازد.وي استاد اسلام شناسي در ارتش امريكاست.
پدر از امر قدسي مي گويد اما پسر از" لوياتان اسلامي" پرده بر مي دارد. پدر انجمن شاهنشاهي فلسفه ايران را به دستور شهبانو فرح پهلوي تاسيس مي كند تا در اين مكان از "جاودان خرد" سخن بگويد و فلسفه اسلامي را ترويج دهد اما پسر گويا خوراك فكري ايالات متحده را براي گسترش تعدي به جهان اسلام فراهم آورده است.
پدر از "حكمت خالده" سخن مي گويد اما پسر از "هلالي شيعي" سخن مي راند كه مي رود تا جهان را در آتشي قرون وسطايي محو كند . ولي رضا نصر بر اين باور است كه جرياني كه نشات گرفته ازعالم تشيع است و از پاكستان ،سوريه ،ايران و عراق سر بر آورده ، مي رود تا درنزاعي خونين با جهان تسنن،جنگي قرون وسطايي را سامان دهد كه آتش آن، كل جهان را در بر خواهد گرفت.وي به سران آمريكا هشدار مي دهد كه مي بايست در مقابل اين نزاع ايستادگي كرد و از بروز اين درگيري كه ميان تشيع و تسنن است جلوگيري به عمل آورد.و لذاست كه جورج بوش نيز در نطق چند ماه گذشته خود از " هلال شيعي" سخن مي گويد و بيان مي دارد كه ما از هراس چنين نزاعي مجبور به ادامه حضورخود در عراق هستيم تا مبادا آتش خونين درگيري تشيع و تسنن ، ما و كل جهان را فرا گيرد.
احسان، فرزند دكتر علي شريعتي است. او كه درس خوانده فرانسه است،كمتر به جانب وطن گرايش دارد. بيشتر تحصيل و عمر او در ديار غربت مي گذرد و از سخنرانيهاي انقلابي پدر را در او كمتر مي توان سراغ گرفت_ واين را به دليل محدوديتهاي ايجاد شده براي او مي توان دانست_.
صبيه هاي دكتر شريعتي ( سارا و سوسن شريعتي) بار مسئوليت برادر را در كشور بر دوش مي گيرند و حضوري فعال تر در عرصه انديشه ايراني ايفا مي كنند. احسان وصيت پدر_ كه او را به تعليم در رشته فلسفه فرا خوانده بود_ جامه عمل مي پوشاند و در راه دانش فلسفه گام مي نهد و از سوربن فرانسه فارغ التحصيل مي شود.
پدر همواره دل به جانب فلسفه داشته است اما از فلسفه و فلاسفه اي كه توجيه گر وضع موجود باشند همواره بيزاري جسته و آنها را " پوفيوزان تاريخ" ناميده است.لذاست كه گرايش عمده شريعتي به فلسفه اگزيستانسياليسم است و از فلاسفه اگزيستانس واژه " مسئوليت " را اخذ مي كند و در راستاي فهم انقلابي از دين آنرا به كار مي برد . اگر پدر دل به جانب اسلامي انقلابي و ابوذر وار دارد اما پسر ، گذار از اين نگرش از اسلام را بيان مي دارد و پيمودن راه شريعتي را نهفته در نگاه شريعتي به اسلام مي داند و از ادامه مسير پدر بر سبيل بصيرت و بينش (و نه صرفا روش) در انديشه او سخن مي گويد.
سروش دباغ ، فرزند دكتر عبدالكريم سروش است. وي نيز مانند پدر، تحصيل را در رشته داروسازي و سپس در فلسفه علم دنبال مي كند. دباغ ، آيين پدر را در آيينه مي نهد و كتاب "آيين در آيينه" را در باب انديشه هاي پدر مي نگارد تا خود را درس آموخته مكتب پدر معرفي كند. وي گويي بر نقاط مغفول مانده و ناديده گرفته شده در انديشه پدر وقوف دارد لذا بر دو نكته ، اخلاق و زبان جهد بليغ مي ورزد. دو رويكردي كه مي توان گفت ،پدر گاه از آن غفلت كرده است.
دباغ بحث از زبان را با موشكافي هاي دقيقي كه در انديشه ويتگنشتاين آموخته به كار مي برد اما دكتر سروش با بيان ادبي شگفت انگيز خود،گاه از ساحت ارجاعي كلام عدول مي كند و به دامان حيث ادبي مي غلطد .به گونه اي كه خواننده را مسحور سحر كلام شگفت خود مي كند و از توجه به صدق و كذب باز مي دارد.
اما اخلاق، جنبه ديگري است كه دباغ بر آن تاكيد مي ورزد و خالي بودن فلسفه اخلاق را در انديشه پدر_ متناسب با پروژه عظيم روشنفكري او_به چالش مي كشد و شايد رويكرد پدر را به گونه اي اخلاق عارفانه نمي پسندد
دباغ كه در محضر پدر تلمذ كرده، از عرفان اسلامي نيز سخن مي راند. اگر پدر دل به جانب پوپر دارد اما پسر دلباخته انديشه ويتگنشتاين است. اگر پدر از مولوي به عنوان اسوه عارفان سخن مي گويد،پسر اما برانديشه سهراب سپهري نيز تاملي مي كند و كتابي را در باب سپهري به رشته تحرير در مي آورد.
دباغ اينك در "مو سسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران " مشغول به تدريس است ،مكاني كه سالها پيش حضور پدر را بر نتافت و مهر عزلت نشيني بر وي نهاد. ________________________________________
اما پس از گذشت نزدیک به نیم قرن، رویای کدام یک متحقق شده است؟
![Martin Luther King, Jr., gives a speech in Montgomery, Alabama, 1965.[Credits : Bettmann/Corbis]](http://media-2.web.britannica.com/eb-media/67/95667-004-724F17E5.jpg)

مارتین لوتر کینگ در جامعه ای می زیست که تبعیض نژادی جریان غالب رفتارهای سیاسی حاکمان امریکا بود . سیاست های تبعیض نژادی اجازه برابری را در زمینه مسکن ،وسائل حمل و نقل ، رستورانها و حتی آبخوری ها از سیاه پوستان ستانده بود.آنان حتی اجازه رای دادن هم نداشتند. در این بستر بود که مارتین لوتر کینگ ،مبارزات خود را برای پایان دادن به تبعیض نژادی و کسب برابری حقوقی گسترش داد.
او بر آن بود که اعمال ظلم در گوشه ای از جهان ، عدالت رادر گوشه ای دیگر مورد تهدید قرار می دهد .مشی او در مبارزه علیه نژاد پرستان ،نا فرمانی مدنی بود و در این مسیر،" عشق" تنها قدرتی بود که دشمن را به دوست بدل می کرد. او عشق را پایدارترین قدرت جهان می دانست و در خطاب به دشمنان خویش چنین می گفت که " سنگینی بار ستمی را که بر شانه های خویش می کشیم ، به عظمت ستمی است که بر ما روا می دارید. هر کاری که مایل هستید بکنید با این وجود باز هم شما را دوست خواهیم داشت .... ما را به بند بکشید ، کودکان ما را تهدید به مرگ کنید ، باز هم شما را دوست خواهیم داشت".
او در سخنرانی مشهوری که در جمع 200 هزار نفر از طرفداران حقوق مدنی در واشنگتن داشت چنین بیان کرد که " رویای دارم که روزی چهار کودک من در جامعه ای زندگی کنند که نه بر مبنای رنگ پوستشان که بر اساس شخصیت شان ارزیابی شوند" .او دو سال پس از این سخنان به دست مخالفین کشته شد اما سالها بعد " شرلی چزم" به عنوان نخستین سیاه پوست به کنگره راه یافت ."کالین پاول" دومین سیاه پوستی بود که طعم حاکمیت را چشید .او ابتدا به ریاست ارتش و سپس به وزارت امور خارجه منصوب شد پس از وی کاندولیزا رایس به عنوان نخستین زن سیاه پوست ، اداره سیاست خارجی امریکا را به دست گرفت .
اما در این سوی جهان ،ایران ، مرجعیت عالم تشیع- حضرت امام خمینی- ،علمای اسلام را بسیج می کرد تا تئوری نظام اسلامی را سامان دهند . او به اندیشه ولایت فقهی رسید تا بدین وسیله "آزادی" و "عدالت" را به ارمغان آورد. دو مولفه ای که از ارکان همیشگی انقلابها به شمار می روند و معمولا آزادی به دلیل شرایط خاص زمان پس از انقلاب، اذن بروز نمی یابد و تحقق عدالت هم امری صعب و دشوار است. امام خمینی برای دست یابی به این دو مولفه جهد بلیغ ورزید . او حتی اذن ورود مارکسیستها را به صدا و سیمای جمهوری اسلامی می داد تا مبادا از عدالت به دور افتد . به آراء ملی احترام می نهاد و ابوالحسن بنی صدر را هر چند با تکدر خاطر می پذیرفت تا مبادا آزادی عقیده را ارج ننهاده باشد .
آیت الله خمینی سالها پس از انقلابی که در افکند در گذشت و اخلاف او کوشیدند تا آزادی و عدالت را بازتولید کنند .دوم خرداد ۷۶ به یمن بر آمدن دولت اصلاح طلبی در ایران، سراب آزادی از دور دیده می شد اما هیچگاه رنگ حقیقت نمی یافت . در همان ایام که نوای آزادی مخالف به گوش می رسید ، نشریات مخالف را به چوب غیر خودی بودن می نواختند .خرداد ماه 84، دوران اصلاح طلبی و آزادی خواهی به سر آمد و زمان عدالت محوری فرا رسید . در این زمان نیز عدالت ، صبغه ای اقتصادی یافت و منحصر در عدالت اقتصادی شد . حتی اگر با فردریش هایک ،هم سخن نباشیم که " عدالت را فقرا برای حسادت خود بر اغنیاء استعمال کردند" اما می توان نمودی از آن را در ایران کنونی یافت.
هفتم فوریه ۲۰۰۸در امریکا "باراک اوباما" – نخستین سیاه پوست امریکایی - به کاخ سفید راه یافت.ایران اما در این تاریخ شاهد واقعه ای دیگر بود مهر سکوت بر دهان خلف نشریات اصلاح طلبی(شهروند امروز) زده شد .
مارتین لوتر کینگ و امام خمینی می بایست می بودند و می دیدند که رویاهایشان تا چه میزان عملی شده است.



"سروش بر این باور است که کژی ها و نارواییهایی در کلام فرهاد پور است که اگر فراگیر شود آفتها و آسیبهای مهیبی به بار خواهد آورد" .
اما چه شده که سروش از سخنان یک روشنفکر ایرانی به تنگ آمده است؟و آیا این نخستین بار است که متفکران ایرانی زبان نقد علمی را در میپیچند و به کناری می نهند و از در عداوت بر هم می شورند؟
سالها پیش" سید احمد فردید" متفکری بود که کمتر اندیشمندی از تیغ زبان وی جان به سلامت می برد . ادبیات او آمیخته بود از تعابیری چون ، ممسوخ ،پتیاره، غربزده،زندیق ، طاغوت و.... که بدان تیرها متفکران ایرانی را نشانه میرفت . فی المثل وی کتاب" اخلاق ناصری" خواجه نصیر را زندقه می دانست بر فارابی و ابن سینا می شورید که دلایلی که برای اثبات اله آورده اند ، طاغوت را اثبات میکند . بو علی سینا برای او یک زندیق بود . وی همچنین شعر نو را میراث متافیزیک غربزده ممسوخ می داند و سهراب سپهری راچیزی جز نفس اماره نمی نامد . ملاصدرا در نظر او زندیقی است که اسیر نفس اماره است. درس آموزان مکتب فردید نیز چنان از تعابیر و اصطلاحات وی متاثرند که حتی سالها پس از مرگ استاد ، مخالفین وی را به تیغ همین تعابیر می رانند فی المثل بنیاد علمی فردید، احسان نراقی را مزدوری حقیر و کم اطلاع می خواند . زبان فردید آمیخته از کلمات گزنده ای است و این باعث عدم توجه به فلسفه او نیز شده است .
از سوی دیگر عبد الکریم سروش قرار دارد، او نیز مخالفین خویش را بی نصیب نمی نهد و با ادبیات فاخری که در مکتب سعدی و مولانا آموخته است به جنگ با متفکران ایرانی می رود.
سروش ، احمد فردید را کسی می داند که یک شبه پس از انقلاب صورت و سیرت عوض می کند تا به تئوریسین انقلاب بدل شود. او کار فردید را توحش یا مالیخولیای فلسفی توام با بی تقوایی سیاسی و یا قانقاریای اخلاقی نام می نهد ، فردید را کسی می داند که مرید دور خود جمع می کرده و برای لجن مالی شخصیتها هر روز واژه ای اختراع و پیشنهاد می کرده است . در نظر سروش فردید دارای یک ذهن پریشان و زبانی پریشان تر است .تعابیر و کنایات سروش به فردید خاتمه نمی یابد و دامان شاگردان فردید را می گیرد ، او رضا داوری _ که از بزرگترین شاگردان فردید است _ راچنین می خواند که" داوری حتی الفبای منطق را نمی داند اما به تدریس منطق در دانشگاه می پردازد ".
دیگر اندیشمندی که از تیغ تعابیر سروش بی نصیب نمی ماند مصباح یزدی است که او را "یاوه گوی یزدی" می نامد .
مصباح در نظر سروش فردی است که علاوه بر کم دانشی ، از نظر روانی هم بسیار بی تحمل و کم طاقت است و به شدت عصبی و پر خاشگر .
وی با کنایه از آیت الله خامنه ای که مصباح را" مطهری زمان" نامیده بود می گوید ، چراغ مرده کجا ؟ شمع آفتاب کجا؟
آیت الله مکارم شیرازی نیز که پس از سخنان سروش در باب وحی و کلام قرآن او را دعوت به توبه کرده بود چنین می خواند که "آن فقیه شیرازی که مرا دعوت به توبه می کند همین قدر نمی داند که توبه از معصیت می کنند ،نه از معرفت".
سخنان سید حسین نصر در باب روشنفکری دینی کافی است تا سروش وی را نیز چنین بنوازد "سر حلقه سنت گرایان که روزگاری از دفتر فرح پهلوی با تلسکوپ اشراق به دنبال امر قدسی در آسمان سلطنت می گشت ، اینک پر مدعا تر از همیشه به مدح مداحان و شاگردان دیرین خود به میدان آوازه جویی پا نهاده است" .
او حتی صادق زیبا کلام از درس آموزان خود را نیز کسی می داند که نه صادق است نه کلامی زیبا دارد .
جواد طباطبایی_ تئورسین امتناع تفکر در ایران_ نیز زخمه ای از زبان سروش بر تن دارد ، در نظر سروش" او هم به تصلب و امتناع تفکر مبتلاست و عمری است با هگل پا به گل مانده است گفتم به او لقب ماکیاول را بدهند تا آرام گیرد" .
دیگر روشن فکر بحث ما که کمتر متفکری است از تیر طعن زبان او بی بهره باشد سید جواد طباطبایی است.
او سروش را اینگونه می خواند که" رویای ظهور مارتین لوتر ذهن خیال اندیش او را نوازش داده است و با چراغی که دیری است خاموش شده به گرد شهر لوتر می گردد و چون چیزی درباره لوتر نمی داند مولوی را قیاس از لوتر میگیرد و نقالی مثنوی را با اندیشه اصلاح دینی اشتباه می کند ". "سروش با باز پرداختی از اخلاق زاهدانه و صوفیانه در واقع با شمشیر چوبین به پیکار تکنولوژی رفت و بدیهی است شکست محتومی در انتظار احیاگری اوست ". طباطبایی" روشن فکری دینی" را جعل اصطلاحی تهی از مضمون می داند و بر آنها خورده می آورد که چون تاریخ نمی دانند اغلب در توهم لوتر یا آراسموس زمانند.
در نظر او شریعتی هزاران صفحه کتاب نوشته اما همگی عبث است ، صدها صفحه درباره افسانه سوسیالیسم ابوذر سیاه کرده اما یک جمله درباره واقعه ای به اهمیت مشروطیت در ایران نگفته است .
طباطبایی حتی متفکر بزرگ اسلامی علامه حسن زاده آملی را نیز تخطئه می کند " علامه حسن زاده آملی در کتاب عقل و عاقل و معقول ، خود هم ندانسته که چه گفته است" .
ما شاالله آجودانی نویسنده کتاب مشروطه ایرانی نیز در نظر طباطبایی بی اطلاع از حقیقیت مشروطه بوده و کتاب او بیشتر نوشته ای ادبی است که اشاره هایی نیز به تاریخ رو شنفکری در آن آمده است . به زعم وی این کتاب از نظر تاریخ اندیشه و نیز از نظر جنبش مشروطه خواهی به کلی بی فایده است.
سید جمال الدین اسد آبادی در نظر طباطبایی" مردی غوغایی است که سواد بسیار اندکی داشته است و جز در آفریدن چند حادثه ای که با تاریخ قانون خواهی در ایران نسبتی نداشت، کار مهمی انجام نداد، تصور نمی کنم او حتی مقدمات لازم برای حضور در درس خارج آخوند را داشت. میرزا علی خان امین الدوله به درستی گفته است که معلومات سید به قوه حافظه و لافظه محدود می شد".
باری گفتمان روشن فکری ایرانی گاه به چنین علفهای هرزی نیز آلوده است و سعه صدری می طلبد تا اگر چه گفتگوی تمدن ها محقق نشد اما گفتگوی روشن فکران میسر شود.