اما رب الارباب را تقدیر برآن است که تا ندبه های بنده اش را بشنود و او را به جانب انابت بخواند و شروط اربعه را حکم قبولی توبه داند که آنرا به عبارتی موجز در مصحف شریف آورده است و آن همان است که در مبارکه یوسف بیان داشته تا یوسف درون را فربهی بخشد ،" فجاءٌ اباهم عشاءٌ یبکون" پس نیمه شب، گریان به سوی پدر خویش باز گشتند.
اول آنکه بازگردد و قصد انابت ورزد و ثانی آنکه به جانب ابوی خویش ، پدر و مولای خویش بازگردد و دل به جانب غیر او نسپارد و بعد آنکه عشائا آید، به این بیان که شبانگاه آید و گویی حکمتی است در شب که برآن تذکار بسیار میرود . و رابع آنکه تائب هماره یبکون آید .و دیده گریان دارد تا لطافت دل را فراهم آورد . و اگر چنین شود و این حال تو مقام گردد، بدان که به جانب رحمت خاصه الهی وارد آمده ای و شامگاه قدر تو فراهم آمده است
لیالی قدرتان همیشگی باد .
نیمه های ظهر ماه مبارک رمضان است.به خیابان آمده ام تا کتابی را از دوستی عاریت گیرم.سوار بر تاکسی می شوم.به راننده سلام می کنم،اما جوابی نمی شنوم.گویی اندکی کم طاقت است و مدام بوق ماشین را به صدا در می آورد تا از میان ماشینها عبور کند.به او می گویم من خیلی عجله ای ندارم. میگوید مگر روزه نیستی؟ می گویم هنوز که موقع افطار نیست.نگاهی می کند و گویی دیگر نای حرف زدن ندارد و پاسخی نمی دهد.هنوز از ماشین پیاده نشده ام که گاز می دهد و به سرعت از محل دور می شود.
زودتر از موعد به مقصد رسیده ام و به انتظار دوستم می ایستم که ناگاه تصادفی در میدان رخ می دهد.دو راننده بی محابا از ماشین پیاده می شوند و به ناسزاگویی می پردازند و پس از اندکی با یکدیگر درگیر می شوند .مردم نیز بی تفاوتند و حتی نظاره نمی کنند.پلیس اما به سرعت می رسد و منازعه را خاتمه می دهد.
هنوز تا موعد قرار با رفیقم اندکی مانده و او هنوز نیامده است .آن سوی میدان را می نگرم ، صفی طولانی تشکیل شده است.پس از مدتی صدایی از آن سوی میدان نیز به گوش می رسد.گویی در آن صف نیز نزاعی در گرفته است.با خود می اندیشم که امروز چه خبر شده است؟همه کم طاقت اند و کم حوصله . باری رمضان است و گرسنگی و تشنگی ،طاقتمان را ستانده است.با خود می اندیشم و پاره ای از افکار وجودم را فرا می گیرد. مگر مولی علی (ع) نفرمود که رمضان را خداوند قرار داد تا طاقت مردم را بسنجد ؟ و او که طاقت ما را می داند کاش خود نیز بدانیم.
پاره ای از سخنان عارفان را به خاطر می آورم که شفقت بر خلق را غایت اعمال خویش قرار داده اند.
ابوالحسن خرقانی گوید " هر آنکس که روز به شب آرد که مومنی را نیازرده بود ، آن روز با پیغمبر زندگانی کرده بود و اگر مومنی را بیازارد خدای تعالی آن روز طاعتش را نپذیرد". هم او گوید که "من با خلق خدای صلح کردم که هرگزجنگ نکنم وبا نفس جنگی کردم که هرگز صلح نکنم". ودرکتاب مرصادالعباد آنگاه که نجم الدین رازی درشرح رانده شدن آدمی ازبهشت؛سخن می گوید؛چنین بیان می دارد که"آنگاه که آدمی پله پله مراتب نزول رامی پیمود؛ملائک باخوشتن نجوا می کردندوبرآدم تاسف می خوردند که چگونه دگربارخواهی توانست این مراتب رادرنوردی وبه ملاقات پروردگارت نائل آیی؟ درآن زمان ندایی ازجانب حق شنوده شد که"به عزتم قسم اگرتنها؛گره ازکارفروبسته پیرزنی گشاید او را به جانب خویش ماوا دهم".
پدرخوانده سنت عرفانی معاصر سیدعلی قاضی دروصیت نامه کوتاهی که ازاوبرجای مانده چنین گوید " الله الله الله مبادا دل حتی فاسقی رابرنجانید". درجایی دگر "رابعه عدویه" ؛ این پارسا زن عارف را پرسیدند خدای رادوست داری ؟ گفت دارم؛گفتندشیطان را دشمن داری؟"گفت ازمحبت یزدان پروای عداوت شیطان ندارم".باری اوحتی شیطان رابه چشم دشمن نمی دید تاچه رسد به خلق خدا.ودرشفقت طلبی ومهر ورزی عارفان باخلق همین بس که ابوالحسن خرقانی گفت:"ازاین جهان بیرون شوم وچهارصد درم دارم وهیچ بازنداده باشم وخصمان در قیامت ازدامن من درآویخته باشند؛دوست تردارم تااینکه کسی برمن سـوالی کندوحاجت او را روانکرده باشم".
باری ، شفقت بر خلق ، کیمیایی است که سنت دینی و عرفانی ما بر مدار آن سامان یافته و ما غافلیم و به دنبال ثواب صیام خویش ، تنها نمی خوریم و نمی آشامیم.اما ای کاش این گوهر عظیم بندگی را نیز دریابیم و از آن غفلت نکنیم.
همچنان در این اندیشه ها با خویشتن کلنجار می روم که دوستم از راه می رسد.او اما کتابی را به همراه دارد که به من امانت می دهد.کتاب کیمیای محبت.
باری ، ردایی دینی بر تن جامعه ایرانی همواره پوشانده شده است و به صور مختلف تجلی یافته است.و تمثل دین در قالب حوزه های علمیه امری اجتناب ناپذیر می نموده است تا پیوند مردم و حوزه به عنوان همزیستی میان دین و مردم تجلی یابد- کوچکترین غباری بر ساحت حوزه کافی بوده تا غیرت دینی مردم به جوش آید و جسارت بر دین خویش را بر نتابند – حمله نیروهای پهلوی بر فیضیه قم کافی است تا امام خمینی علمای نجف و قم را به استمداد اسلام بطلبد "علمای قم به داد اسلام برسید، علمای نجف به داد اسلام برسید "باری همین کلام امام کافی است تا چند سال بعد ، توهین کنندگان به حوزه های علمیه (بخوانید دین مردم ) از دل بروند و از دیده نیز رخت بربندند.
باری جامعه ایرانی همواره بر محور دیانت سامان یافته و حاکمیت می بایست مناسبت خویش را با نماد دین در این کشورمشخص می کرده است اصلاح و یا انقلابی اگر در این کشور صورت می گیرد می بایست بر سامان دین مردم صورت گیرد –بر همین اساس 3 نحوه نگرش و ارتباط میان حوزه های علمیه و حاکمیت به وجود آمده است .
نگرش اول که آن را "مکتب نجف" می نامیم بر آن است که مرجعیت در خارج از حاکمیت حضور دارد و دخالتی مستقیم در تصمیم گیری حاکمان نمی کند- این تفکر که سر آمد آن را ایت الله بروجردی می دانند بر آن است که حاکمیت می تواند سلطنتی، سکولار ویا هر نحوه دیگری از حکومت باشد و به رتق و فتق امور مردم بیاندیشد و در اصلاح امور مردم تلاش کند اما امور دینی رابه نهاد مرجعیت وانهد و دخالتی در دین مردم نکند . این نحوه نگرش است که رضاخان را وا می دارد تا در تداخل ماه محرم و نوروز به ایت الله بروجردی رجوع کند و حکم وی را صائب بداند و دخالتی در این امر نکند . با این نحوه تفکر است که ایت الله سیستانی به دولت سکولار نوری مالکی رضایت می دهد اما آنگاه که نیروهای درگیر امریکایی و مقتدی صدر برسرکلید حرم امام حسین "ع" به نزاع می پردازد یک تنه به این ماجرا وارد می شود و خیل عظیم مردم با وی همراه می شوند تا کلید حرم به دست مرجعیت نجف برسد .
مکتب نجف را همواره اعتقاد بر این است که یک مرجع عام در راس حوزه کافی است تا خیل عظیم شیعیان را رهبری کند . گویند پس از فوت ایت الله خویی پاره ای از شاگردان وی هرکدام به تنهایی در اندازه های ایت الله خویی بوده اند اما هیچکدام این اجازه را به خویش نمی دهند تا ادعای مرجعیت کنند و در این میان ایت الله سبزواری به عنوان مرجع عام پذیرفته می شود و دوران کوتاه عمر وی پس از مرجعیت ، ایت الله سیستانی را بر کرسی مرجعیت می نشاند
اما تفکر دوم که ما آن را "مکتب قم" می خوانیم، بر آن است که مرجعیت در کنار حاکمیت حضور دارد و بر کرسی فدرت نمی نشیند و نمی اندیشد اما کوتاهی حاکمیت را بر نمی تابد و گوشزد می کند . این نحوه نگرش همان است که ایت الله خمینی در کتاب مخزن الاسرار بر این سبیل می روند . نگارنده این کتاب که در سال 40 به نگارش این کتاب همت گماسته بر آن است که" تا به حال کدام فقیه خواسته که ، حکومت کند؟ فقها اگر هم در باب حکومت حکمی می کنند در کنار حاکمیت است و دخالتی مستقیم در امور حکومت نمی کنند "این نگرش را در باب رفتار ایت الله گلپایگانی نیز می توان یافت .اوایل انقلاب است و جو انقلابی اقتضا می کند که شعارهای مرگ و زنده باد به راحتی در باب افرا د به کار رود . این رفتار حکومت ، ایت الله گلپایگانی را بر آن می دارد تا به مجلس برود و از شعارهای مرگ بر ضد ولایت فقیه بر آشوبد و به تعدیل این شعار حکم کند چرا که برخی علمای قم هم به ولایت فقیه اعتقاد ندارند.
و نگرش سوم که آنرا "مکتب تهران" می نامیم همان است که با عزیمت امام خمینی از قم به تهران شکل می گیرد ، شاید آنروز که مرحوم بازرگان به دیدار امام در قم رفته بود تا او را به تهران دعوت کند از آینده این اقدام خود غافل بود و شاید آنروز که امام خمینی از علمای قم و نجف استمداد می طلبد که به داد اسلام برسند نمی دانست که خود بنیان گذار مکتب دیگری خواهد شد که بزرگان قم و نجف را به حاشیه می راند و دیگر نه تنها از آنها طلب کمک نمی کند که آن دو را رقیب خویش می یابد .
مکتب تهران به درون حاکمیت گام می نهد و مرجعیت را پشتوانه قدرت قرار می دهد . دین را به سیاست می آلاید و از طراوت دین نیز می کاهد چرا که کوچکترین تصمیم و فتوای دینی نیز صبغه ای سیاسی می یابد . آغاز و پایان صیام مومنین نیز لعابی از سیاست می گیرد. تعدد مرجعیت در این مکتب نمود می یابد . روزانه رسائل فقهی است که از بطن نهاد حوزه می روید که گاه به اعتراض پاری از همقطاران دیگر می انجامد و این چنین است که روز به روز از اقتدار نهاد مرجعیت کاسته می شود تا جایی که رئیس جمهوری که داعیه تفکری موعود محور دارد نیز بر سخنان ایت الله نوری همدانی و مکارم شیرازی وقعی نمی نهد و حوزه را مجاب به ایجاب دستوراتش نمی بیند و این تمایزی است که مکتب تهران و نجف دارند ، آنجا که رضاخان مقتدر نیز قادر به سرپیچی از فرمان مرجعیت نبود.
سال 42 امام خمینی احساس خطر کرد و از علمای قم و نجف خواست که به داد اسلام برسند، شاید امروز نیز تاریخ تکرار شده است و بایستی احساس خطر کرد و به مرجعیت قم و نجف پناه برد و این بار نه از ترس فتنه های قدرت طلبان که از دست مرجعیت تهران.
گل خداداد عزیزی ، ایران را برای نخستین بار پس از انقلاب به جام جهانی رسانیده بود تا لحظاتی پس از بازی پیام های تبریک از رسانه ملی پخش شود ، در این میان اما پیام تبریک سید محمد خاتمی جلب توجه می کرد و خبر از تحولی عظیم در نگاه حاکمان داشت و از سیاسی شدن ورزش پرده بر می داشت .
باری ورزش نیز به عرصه سیاست گام نهاده بود . پس از این واقعه مبارک اما موفقیتهای ورزشی همواره با عنایات حاکمان مواجه می شد . جدال عظیم ورزشی که صبغه ای سیاسی نیز یافت رودررویی فوتبال ایران در مقابل امریکا بود که پای رهبری انقلاب را نیز به میدان کشید و از به خاک مالیده شدن پوزه دشمن سخن گفت . رهبری گرچه این بازی را به صورت مستقیم ندید، اما پیشانی حمید استیلی را به نشانه تشکر از وی بوسید.
موفقیتهای پهلوان وزنه برداری ایران حسین رضازاده اما همواره با بذل توجه رهبری همراه بود . قهرمانی های رضا زاده کافی بود تا رهبری این بار مستقیما صحنه را ببیند و از اشاعه فرهنگ شیعی با فریاد یا ابوالفضل به وجد آید و پیام تبریک صادر کند .همنشینی پهلوان ایران در جوار رهبری خبر از ارتباط وثیق ورزش و سیاست می داد.
حاکمان که گویی به تازگی بر سیاسی بودن ورزش التفات یافته بودند حتی در میادین ورزشی نیز حضور می یافتند تا بر روحیه ملی پوشان بیافزایند .سید محمد خاتمی که به علت شهادت 3 تن از اعضای کنسولگری ایران در افغانستان به دست طالبان، از حضور در ورزشگاه 12 هزار نفری آزادی جهت تشویق ملی پوشان کشتی عذرخواهی کرده بود اما در بازی فوتبال ایران و بحرین حاضر شد تا سویه ای دیگر از حضور ورزش در عرصه سیاست را بیان کند.
باری ورزش ایران به عرصه سیاست گام نهاده بود .اما این سکه سویه های دیگری نیز داشت.
ورزشکاران برای کسب کرسیهای سیاسی شتافتند و اخوان خادم این رویه را بنا نهادند . رسول خادم به شورای شهر رفت و امیر بر کرسی نمایندگی مجلس تکیه زد . علیرضا دبیر و هادی ساعی نیز از روش این دو تبعیت کردند ، دیگر ورزش چنان با سیاست قرابت یافته بود که گوینده خبر ورزشی علیرضا دهقان نیز توانست یکی از کرسیهای نمایندگی را صاحب شود.
ورزش سیاسی شده بود و هم سیاسیون از مواجید آن ارتزاق می کردند و هم قهرمانان به کسب قدرت سیاسی می اندیشیدند.
اما سویه دیگر این قرابت تاثیر سیاست سیاست ورزان بر ورزش کشور بود.
در اوج پیروزیهای سیاسی حاکمان و کسب 20 میلیون رای در دوم خرداد بود که فوتبال ایران نیز در اوج شکوفایی خویش به جام جهانی رسید ،و در بن بست اصلاح طلبی بود که اذن جهانی شدن را ایرلندیهای در آزادی از ما ستاندند.
المپیک سیدنی با کسب 3 مدال طلا شاید نمادی از پیروزیهای سیاسی دولت اصلاحات نیز بود ، اما شکستها و ناکامیهای سیاسی در دور دوم اصلاح طلبی در المپیک ورزشی نیزنمود یافت و مدالهای طلای ایران به 2 مدالی که رضا زاده و ساعی کسب کردند کاهش یافت .
باری ورزش ملی گویی ارتباط وثیقی با سیاست یافته بوده و بده بستانهای این دو عرصه روز به روز بیش تر و شگفت انگیز تر می شد .
سالها پیش عبد الکریم سروش از قبض و بسط معارف بشری سخن گفته بود و از ارتباط سایر علوم با یکدیگر سخن رانده بود و مرحوم مدرس نیز از سیاستی سخن گفته بود که عین دیانت ما است . ما نیز می توانیم بر سبیل همین نگرش از ارتباط ورزش و سیاست سخن برانیم .
المپیکی های ایران اما در پکن 2008 روی نیک بختی ندیدند. سئوال این است، آیا کارنامه نا کام ورزشی ما در این عرصه نمودی از سیاست ناکارامد ما نبود؟