موج جدید انتقادات به جانب عبدالکریم سروش روانه شد.
این بار اما انتقادات از جنس دیگری است و می رود تا این پدر خوانده روشنفکری دینی را با حکم نا میمونی مواجه کند که چند سال پیش ، هم مشرب مصری وی نصر حامد ابوزید را نشانه رفت و این را نامه آیت الله سبحانی بر ما معلوم می کند که خطاب به سروش او را به بازگشت به آغوش اسلام فرا خواند.
موضوع انتقادات معطوف مصاحبه ای است که سروش به مناسبت ترجمه قریب الوقوع کتاب "بسط تجربه نبوی"به زبان انگلیسی در باب قرآن و پیامبری انجام داده است.
منتقدان این بارنیز سروش را به کودک صفتی و نا بخردی نواخته اند و او را به داشتن قلمی منحرف حوالت داده اند.
این نحوه ادبیات طعن آمیز مدتهاست دامان نویسندگان و متفکرین ایرانی را فرا گرفته و از این قبیل است گفتارهای جناب احمد فردید که گاه تعبیرات ناپسند وی مانع بررسی های دقیق اندیشه اش شده است و یا ادبیات گاها نیش دار و گزنده جناب سروش که مدعیان و منتقدان خویش را بی نصیب ننهاده است.
در این میان اماهنرمندی به جمع مخالفین پیوسته که مدعی است انتقاد وی نه از سر سیاست پیشگی ، که از روی مسلمانی و دردمندی است.ما نیزسخن وی را حمل بر صحت می کنیم و کلامش را شفقت طلبانه می خوانیم و چشمان خویش را بر روی قراینی که گاه ذهنمان را به جانب سیاسی بودن این غمخواری می کشاند می بندیم.(اصطلاح "پیامبر مهربانی" که ایشان به کار می برند به سرعت درمیان ادبیات حاکمان بروز می کند و جناب صفار هرندی نیز از این اصطلاح استفاده می کند.)
اما در اینجا ذکر نکاتی ضرورت دارد که نادیده انگاشتن آن به طعنهای گزنده انجامیده است.
اولا سروش در پی طرح اندازی دینداری معرفت اندیش است و در این راه به کار بردن عقل را برابر با دینداری می داند اگر که صبغه الهی بیابد.در نظر سروش آنجا که عقل به عرصه می اید هیچ چیز حرام نیست.
ثانیا تفکر سروش را بایستی به عنوان یک منظومه فکری که پارادایمی مستقل را شکل می دهد نگریست و از ربط و نسبت میان آنها پرده افکند.
در نظام فکری سروش، عقلانیت فربهی می یابد و به عرفان آمیخته می شود.وی ابتدا میان دین و معرفت دینی تمایز می نهد سپس بر پلورالیزم دینی تاکید می کند تا بتواند تفاسیر متعدد از دین را جایز شمارد و البته بر این نکته تاکید می کند که نه فهم هر ناپخته نا شسته رویی را می توان بر دین حمل کرد،بلکه خود متن برخی تفاسیر را بر نمی تابد.
ثالثا مشرب عرفانی سروش،او را به این باور رسانده که پیامبر انسان کاملی است و نفس او با خدا یکی شده است.اتحاد به اندازه خود بشر و نه به قدر خدا.و لذا اگر پیامبر سخنی گفته همان است که خدا می گوید و این همان قرب نوافل و فرایض است که نبی نماد تام آن است.کلام نبی کلام خداست که در قالب فهم بشر ریخته شده است.
اما سخنی کوتاه با مجید مجیدی بزرگ فیلم ساز معنویت گرا
جناب آقای مجیدی ابتدا که شنیدم بر سروش تاخته اید اندکی برایم جای تعجب بود،چون می دانستم میان شما و سروش وجوه اشتراک فراوانی است که شاید خود شما هم از ان غافل بودید و نمی دانم آیا با اندیشه سروش تا چه اندازه اشنایید؟
سروش در بیان رابطه دین و سیاست، دین و دموکراسی و ربط و نسبت سایر مقولات مدرن با دین بدین امر قائل است که هر گاه ما در سیاست،اخلاق و دیگر عرصه ها خدا محوری را در نظر آوریم،سیاست،اخلاق و اجتماعیاتمان همگی دینی می شود و رنگ خدا می گیرد و این همان "رنگ خدا"است که شما در پی آنید.
سروش،دینداری را در ترس از خدا و بیم و پروایی الهی داشتن می داند و بارها بر این نکته انگشت تاکید نهاده که دیندار کسی است که این سخن را همواره بر دل دارد که
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم که دل به دست کمان ابرویی است کافر کیش
و این همان است که شما در "بید مجنون" آنرا دنبال می کنید.
جناب مجیدی، خواستم بگویم که شما محرم اسرار سروش نیستید و کلام را بدین شعر پایان دهم که
تا نگردی اشنا زین پرده رازی نشنوی گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش
اما دیدم این شعر جفای در حق شماست که هم از این پرده سخنها شنیده اید و هم محرم پیغام پیامبری بوده اید که سروش آنرا مسیحای فلک پیمایی لقب می دهد که جان عالمیان در حسرت معراجش است.
آقای مجیدی شما نیز آشنای اسرار سروشید اما
اینش سزا نبود دل حق گزار من کز یار آشنا سخن ناسزا شنید.
این شعر که کانديدای شعر برگزيده ی سال ۲۰۰۵ شده سروده ی یک بچه ی آفریقایی است و استدلال زیبا و شگفت انگیزی دارد:
وقتی به دنیا میام، سیاهم،
وقتی بزرگ میشم، سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم،
وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم،
وقتی می میرم، هنوزم سیاهم …
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای،
وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی،
وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی،
وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای …
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟!